پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
25 اردیبهشت 1391 @ 15:55

ابتکار به خرج دادم

جمعه شب باید می رفتم مهمونی. از طرفی هم باید یه سر به آرایشگاه می زدم. جمعه بود و آرایشگاه ها بسته. و چون دیر شده بود و من نیم ساعت بیشتر فرصت نداشتم که آماده بشم. ابتکار به خرج دادم و کرم موبر veet رو برداشتم و تمام صورتم رو باهاش اصلاح کردم. مثل ماسک رو صورتم کشیدم و 3 دقیقه صبر کردم و بعد صورتم رو شستم. فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟ از همون لحظه ای که کرم رو روی پوستم کشیدم. سوزشش شروع شد. بعد که شستم تمام صورتم جوشهای قرمز و متورم شد و یه جاهایی هم کلا پوستش رفته بود و زخم شده بود.... 

داشتم آتیش می گرفتم. از امیر کمک خواستم. اونم بهم راه پیشنهاد کرد و گفت: از افترشیو اون استفاده کنم که نعنایی ست و خنک کننده. مقدار کمی از افترشیو رو برداشتم و به صورت کرم روی پوستم کشیدم. فکر می کنم از مرحله آتیش گذشت و جلز و ولز می کرد پوستم. چند دقیقه ای خودم رو باد زدم تا سوزشش افتاد. باید آماده می شدم. مجبور شدم از کرم و کرم پودر استفاده کنم تا کمی از قرمزی و تورم پوستم پوشیده بشه. خلاصه اینکه چهار روزه که پوستم داره می سوزه و هنوز قرمز هست و پر از جوش....  

امیر کلی بهم خندیده و بهم پیشنهاد داده به خاطر نابغه بودنم در کتاب گینتس ثبت کنم اسمم رو.

قرار بود این هفته قرار وبلاگی با دوستان داشته باشم که به این دلیل کنسل شد. فقط امیدوارم که تا هفته دیگه که می خوام مسافرت برم خوب بشه............

22 اردیبهشت 1391 @ 03:10

آخرین مد٬ کفن

امروز رفته بودم بهشت زهرا. برای دیدار از مامانم. هر چند که هر بار می رم بر سر مزارش . تا یه هفته فقط عذاب می کشم و با خاطراتش زندگی می کنم و داغون می شم. ولی گاهی هم لازمه وقتی دلتنگش می شم برم سر مزارش تا باهاش درد و دل کنم تا کمی سبک بشم. 

موقع برگشتن توی ترافیک بهشت زهرا مونده بودم که پشت یه ماشینی نوشته بود: آخرین مد (کفن). البته یه بیت شعر بود که این مصرع دومش بود. یادم نیست مصرع اول چی بود ولی این قسمتش یادم مونده اونم به این خاطر که نیاز به فکر داشتم در موردش. 

یاد کفن سفید افتادم که با دیدنش مییت جلوی چشمم زنده می شه. یاد صورت رنگ پریده مردگان افتادم و چشمهای بسته. ته دلم خالی شد. زندگی رنگی نداشت تو این مرحله. 

و مد: طرحی زیبا از لباسها و یا وسایلی که هر ساله به روز می شه. 

یاد مد ادیان دیگه هم افتادم در زمانی که می میرن٬ چه لباسی بر تن دارن. آیا همون کفن ما که از اسلام به یادگار داریم و یا اینکه لخت به خاک می رن؟ 

نیاز به تحقیق نداشت٬ چون جوابش رو از قبل می دونستم. همه ادیان جز کسانی که بت پرست هستند که نمی دونم اونها چطور با مردگان رفتار می کنند. همشون موقع مرگ. یه دست لباس زیبا و مد روز رو بر تن مردگان می کنند و صورت و موهاش رو آرایش می کنند. و با صورتی رنگ و لعابی. به صورتی که انگار خوابیدن٬ در تابوت قرار می گیرند. طوری که هر کسی از آشنایان که به دیدن خانواده فوت شده میرن از دیدن شخصی که به خواب ابدی رفته اصلا نمی ترسن و برعکس لذت می برن از زیبایی و شادابی صورت و لباسش. این در حالیست که در اسلام مکررن سفارش می شه وقتی به دیدن خدای خود می رید و یا می خواید باهاش راز و نیاز کنید. بهترین لباس خود را بپوشید و بهترین عطر خود را بزنید! 

اینها با این پوشش برای مردگانشون دو هدف دارن. یکی این که برای آخرین بار شخص فوت شده رو با یه ظاهر خوب به ذهن بسپارن. و دوم اینکه: وقتی به دیدار خدای خود می رن ظاهری آراسته داشته باشن. 

امیر همیشه می گه: اونها از ما مسلمونها مومن تر و با اعتقادتر هستند. اونوقت اینجا تبلیغ می کنند که مردم ادیان دیگه٬ بی دین هستند و هیچی سرشون نمی شه. من می خوام بدونم با این یه موردی که مثال زدم کدوم از این دو دین بیشتر قوانین مذهبی شون رو درست انجام می دن؟ اونها هم همین چیزهایی که در قران به ما گفته رو در کتاب مقدسشون گفته. حالا اسلام یه کم کاملتره. حالا سوال اینه که کدوم از این دو دسته از مردم بیشتر به اصول دینیشون پایبندترند؟! 

 

خلاصه اینکه یادتون نره که٬ آخرین ورژن مد سال رو هم بپوشید. در آخر باید کفن تنتون کنید 

 

پ ن: این روزها حس غریبی دارم............. 

راستی روز مادر و زن به همه مادران عزیز و زنان ایرانی مبارک باد.

14 اردیبهشت 1391 @ 16:08

سنتهای غلط

چند روز پیش رفتم دکتر. همینطور که تو مطب نشسته بودم٬ خانمی کنارم بود که باردار بود و چند ماهی از بارداریش می گذشت. سر صحبت رو باز کردم و گفتم: به سلامتی ماه چندم بارداری هستید؟ 

با ذوق گفت: ۳ ماهه هستم. پرسیدم چند ساله ازدواج کردید. گفت: دو ماه و نیم!!!!!! 

لبخندی زدم و گفتم: چه زود باردار شدید؟ با یه عشوه و لبخند گفت: قبل از عروسی باردار شدم. دوران عقد و به محض این که فهمیدم باردار هستم. مراسم عروسی رو محیا کردیم. گفتم: با خانواده ات مشکلی نداشتی سر بارداریت؟ 

گفت: اونها نمی دونن به دلیل بارداری عروسی رو جلو انداختیم. وگرنه اصلا استقبال نمی کردند. گفتم: خوب نمی گن چه زود باردار شدی؟ 

این طوری توضیح داد: 

راستش من و همسرم دو سالی عقد کرده بودیم. روزی که قرار بود عقد کنیم٬ مادرم صبح اون روز همسرم رو کناری کشید و گفت: مدیونی اگه در دوران نامزدی و عقد به دخترم دست بزنی تا شب عروسی! همسرم هم از اونجایی که خیلی با شرم و حیا بود گفت: این چه حرفیه؟ من به شما قول می دم که مشکلی پیش نیاد......... 

بعد از اون خاله و عمه به مامانم گفتند: قبل از اینکه خطبه عقد جاری بشه یه قفل که به در مغازه ها می زنند رو بگیر و یه وردی و دعایی بخون و اسم دخترت رو ببر و قفلش کن و کلیدش رو بذار یه جایی که گم نشه و شب عروسی این قفل رو باز کن. مطمئن باش که تا اون روز اگر دامادت بخواد به دخترت نزدیک بشه نمی تونه چون امواج منفی این قفل جلوی این رو می گیره!!!!! 

مادرم هم قبل از اینکه بریم محضر این کار رو کرد و کلید رو به خاله ام داد و گفت: دستت باشه من گم می کنمش! 

همون شب عقدمون همسرم موند خونه ما و مادرم غافل از همه جا. در حالی که فکر می کرد این قفل جادو می کنه راحت به خواب رفت. و من و همسرم از همون شب رابطه مان را شروع کردیم٬ من دیگه دختر نبودم. و در طول این دو سال مادرم فکر می کرد که من هنوز هم همون دختر قبل از ازدواجم. یک سال و خورده ای از دوران عقد ما می گذشت٬  بعد از آخرین رابطه ای که با هم داشتیم یک هفته بعدش به حالاتم شک کردم و احساس کردم که اون شب دسته گل به آب دادیم. بلافاصله به پزشک مراجعه کردم و یه آزمایش و بیبی چک کردم و متوجه شدم ای دل قافل کار دست خودمون دادم و باردار شدم. به همسرم گفتم و اون هم برای اینکه مشکلی پیش نیاد و آبرو ریزی نشه سریع مقدمات عروسی رو چید و در عرض دو هفته ما عروسی کردیم و خانواده ام هم فکر می کنند که من شب عروسی باردار شدم!!!!!!  

گفتم: خب جریان قفل چی شد؟ بالاخره مامانت قفل رو باز کرد یا نه؟ 

با خنده گفت: آره بابا. مامان ساده من که فکر می کرد تو این مدت همسرم تمام شبهایی که با هم بودیم جلوی خودش رو گرفته و به من دست نزده. روز عروسی اول صبح به خاله م گفت که کلید قفل رو بیار که بازش کنم........... . 

نمی دونم تعجب کرده بودم و یا درگیر حماقت مادر این زن بودم. در هر حال چهره ام دگرگون شده بود که دختر متوجه شد و گفت: خب وقتی اطلاع رسانی کم باشه و زنها هم ساده باشن اینطوری فکر می کنند دیگه!!!!!! 

نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم: این اطلاع رسانی نیست این سنتهای غلط ماست که در فرهنگ ما ریشه دوانده و مردم نمی خوان اونها رو کنار بذارند. اطلاع رسانی با مطالعه به دست میاد که اون هم چیزی نیست که همه بخوان به خاطرش تلاش کنند. 

سادگی زنهای ما برمی گرده به حماقتشون. البته ببخشیدا ولی واقعیت همینه. زنها می تونند ساده نباشن اگه خودشون بخوان. 

این موضوع رو شب برای امیر تعریف کردم و کلی حرص خوردم که چقدر ما فرهنگمون بسته مونده و چقدر سنتهای غلط باعث شده که ما از دنیا عقب بمونیم. تو کشورهای پیشرفته مردم به فکر رفاه بیشتر و رشد علمی هستند و اینجا هنوز به این فکر می کنند که رابطه یه دختر و پسر قبل و بعد از ازدواج چطور خواهد بود!!!! 

اگه قرار بود که یه قفل جادو کنه که دیگه هیچ چیزی سرجای خودش قرار نمی گرفت.  

از اونجایی که من به فرهنگ مصر علاقه دارم و و مطالعه و تحقیق کردم. می دونم که جادو جزعی از زندگی اونها بوده و همیشه به فکر این بودند که با جادو کارهاشون رو پیش ببرند. در حالی که فرهنگ ما کجا و فرهنگ مصر کجا؟ و مدتهاست که این سنت از مصری ها در فرهنگ و زندگی روزمره ما قرار گرفته. 

امیدوارم که مادران و زنهای ما مطالعه کنند و سعی کنند که از نظر فرهنگی رشد کنند. چون مادر نقش خیلی مهمی در زندگی همسر و بچه هاش داره و می تونه٬ آینده ای خوب یا بد برای اونها بسازه.  

پ.ن: از همه دوستان بابت بی پرده نوشتنم عذرخواهی می کنم و امیدوارم که متوجه بشن ٬نوشتن من فقط به خاطر این بود که نشون بدم چقدر مشکل تو سنتهای ما وجود داره و سعی کنند که با افکار درست و مطالعه٬ اونها رو درست کنند.

11 اردیبهشت 1391 @ 13:46

عجب دختر خوش تیپی ست!

بالاخره این ای دی اس ال ما هم نصب شد و راحت شدم از اینترنت ذغالی....... 

یه مدتی می شه که توی محلمون یه دختری رو می بینم که هر روز داره می ره سرکار. از تیپش خیلی خوشم میاد و هر وقت می بینمش محو تماشاش می شم. هم سن و سال خودم هست و شاید کمتر. همیشه یه مانتو کوتاه یه وجب بالای زانو می پوشه و هر روز یه رنگ جدید که با شال و یا روسریش ست هست. و یه کیف لپ تاپ و یا کیفی که توش مدارک هست به دست می گیره و یه شلوار جین هم می پوشه. کفشش خیلی بلند نیست و پاشنه اش متوسط هست. موهاش رنگ روشن داره که مقداریش رو اطراف جلوی صورتش می ریزه و بقیه رو از پشت جمع می کنه. 

آرایش خیلی دوست داشتنی و دلنشینی می کنه. نه می شه گفت فشن و نه می شه گفت معمولی! 

خلاصه یه تیپ مرتب و دوست داشتنی. با این که مانتوش خیلی کوتاه هست و موهاش رنگ روشن که جلوی صورت می ریزه. اصلا ظاهر جلفی نداره. 

راه رفتنش خیلی اصولی و به قولی مانکنی راه می ره. و همیشه سر به زیر هست و اصلا مثل بعضی از زنها و دخترها نگاهش به اطرافش نیست تا با لبخندش جلب توجه کنه. همیشه نگاهش به پایین و یا روبروش هست که داره راه می ره. 

وقتی که من این دختر رو می بینم روحیه ام شاد می شه. این در حالیست که یه سری مغازه دارها و یا افراد بیکار که در اون مسیر هستند. با نگاهشون و خنده های چندش آورشون. و چشمهای دریده شون٬ می خوان دختره رو بخورن. وقتی این رفتارها رو می بینم دلم برای هر چی زن و دختر که تو این مملکت زندگی می کنند٬ می سوزه. متاسفانه تو این مملکت آدم نمی تونه آزادانه و به سلیقه خودش لباس بپوشه. همیشه باید مراقب اطرافش باشه که یکی بد نگاش نکنه و دیگری پشت سرش حرف درنیاره. 

این دختر با این تیپش می تونه روحیه آدم رو عوض کنه و کمک کنه که دیگران هم تیپ مرتب و دلنشینی بزنند. در حالی که جامعه موجود اجازه این کار رو نمی دن و به همون یه نفر هم با دیدی بد نگاه می کنند. طوری که طرف یا مجبور می شه برای همیشه خوش تیپی رو کنار بذاره و یا باید از اون محل بذاره بره که حرف و حدیثی پشت سرش نباشه. 

کی می شه که ما هم بتونیم آزادانه  و به سلیقه خودمون لباس بپوشیم ؟!!!!!!

2 اردیبهشت 1391 @ 23:48

آیا زن و مرد بعد از ازدواج باز هم عاشق می شن؟

طبیعی ست که یه مرد وقتی ازدواج کرده. تو شرایطی قرار میگیره و از یه دختر و یا زن دیگه ای خوشش میاد. این موضوع در مورد زنها هم صدق می کنه. انسانها تنوع طلب هستند  و در شرایط متفاوت٬ رفتارهاشون فرق می کنه. 

مدتی ست که در مورد علاقه مردها به زنهاشون و همچنین عشقی که بعد از ازدواج تو زندگی شون میاد و دوباره عاشق می شن٬ یه دسته دنبال عشق جدید می رن و به خاطرش زندگی شون رو خراب می کنند. یه سری هم این عشق رو پنهانی و تو دلشون حفظ می کنند. و عده ای هم اون عشق رو برای همیشه تو قلب و ذهنشون دفن می کنند و به خاطرات می سپارند. دارم تحقیق می کنم.  

اول از همه از امیر سوال کردم! 

خب چیه مگه؟ چون شوهرم هست نمی تونم بپرسم؟! 

من قبل از این که همسر امیر باشم باهاش دوست هستم و خیلی روابطمون دوستانه است. از طرف من که اینطوریست. وقتی ازش پرسیدم که بعد از ازدواجمون چند بار برات پیش اومده که از دختری خوشت بیاد و یا دختری یا زنی بوده که بهت پیشنهاد داده باشه و تو. قند تو دلت آب شده و دوست داشتی که باهاش ارتباط برقرار کنی؟ 

فکر می کنید چی جوابم رو داد؟ 

اولش سکوت بود. و من دوباره تکرار کردم و منتظر جواب شدم. در نهایت بهم نگاه کرد و گفت: می شه اینقدر چرت و پرت نگی. اینم شد سوال؟!  

براش توضیح دادم که من اصلا تعصب ندارم رو این موضوع . اصلا ناراحت نمی شم. فقط دارم یه تحقیقی می کنم و می خوام کمکم کنی. باز هم نگام کرد و گفت: اینهمه موضوع برای تحقیق. حالا چرا به این مورد گیر دادی؟ 

باز هم توضیح دادم که بابا من برای تو آیا دوست هستم یا نه؟ گفت: خب چه ربطی داره؟ آره که دوستم هستی. 

گفتم: خب پس مشکلی نیست. فکر کن با دوستت داری در موردش صحبت می کنی. 

باز هم نگام کرد و گفت: تو درست بشو نیستی. درست نیست از این سوالها بپرسی. اینها باعث می شه بین زن و شوهر سردی به وجود بیاد............... 

خلاصه هر کاری کردم حاضر نشد جوابم رو بده. 

نمی دونم چرا مردها سخت براشون در این مورد صحبت کنند. من اصلا ناراحت نمی شم و سختم هم نیست. به نظر شما چرا؟؟؟؟؟

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
Powered by blogsky.com


تعداد بازدیدکنندگان : 13635