چند روز پیش رفتم دکتر. همینطور که تو مطب نشسته بودم٬ خانمی کنارم بود که باردار بود و چند ماهی از بارداریش می گذشت. سر صحبت رو باز کردم و گفتم: به سلامتی ماه چندم بارداری هستید؟
با ذوق گفت: ۳ ماهه هستم. پرسیدم چند ساله ازدواج کردید. گفت: دو ماه و نیم!!!!!!
لبخندی زدم و گفتم: چه زود باردار شدید؟ با یه عشوه و لبخند گفت: قبل از عروسی باردار شدم. دوران عقد و به محض این که فهمیدم باردار هستم. مراسم عروسی رو محیا کردیم. گفتم: با خانواده ات مشکلی نداشتی سر بارداریت؟
گفت: اونها نمی دونن به دلیل بارداری عروسی رو جلو انداختیم. وگرنه اصلا استقبال نمی کردند. گفتم: خوب نمی گن چه زود باردار شدی؟
این طوری توضیح داد:
راستش من و همسرم دو سالی عقد کرده بودیم. روزی که قرار بود عقد کنیم٬ مادرم صبح اون روز همسرم رو کناری کشید و گفت: مدیونی اگه در دوران نامزدی و عقد به دخترم دست بزنی تا شب عروسی! همسرم هم از اونجایی که خیلی با شرم و حیا بود گفت: این چه حرفیه؟ من به شما قول می دم که مشکلی پیش نیاد.........
بعد از اون خاله و عمه به مامانم گفتند: قبل از اینکه خطبه عقد جاری بشه یه قفل که به در مغازه ها می زنند رو بگیر و یه وردی و دعایی بخون و اسم دخترت رو ببر و قفلش کن و کلیدش رو بذار یه جایی که گم نشه و شب عروسی این قفل رو باز کن. مطمئن باش که تا اون روز اگر دامادت بخواد به دخترت نزدیک بشه نمی تونه چون امواج منفی این قفل جلوی این رو می گیره!!!!!
مادرم هم قبل از اینکه بریم محضر این کار رو کرد و کلید رو به خاله ام داد و گفت: دستت باشه من گم می کنمش!
همون شب عقدمون همسرم موند خونه ما و مادرم غافل از همه جا. در حالی که فکر می کرد این قفل جادو می کنه راحت به خواب رفت. و من و همسرم از همون شب رابطه مان را شروع کردیم٬ من دیگه دختر نبودم. و در طول این دو سال مادرم فکر می کرد که من هنوز هم همون دختر قبل از ازدواجم. یک سال و خورده ای از دوران عقد ما می گذشت٬ بعد از آخرین رابطه ای که با هم داشتیم یک هفته بعدش به حالاتم شک کردم و احساس کردم که اون شب دسته گل به آب دادیم. بلافاصله به پزشک مراجعه کردم و یه آزمایش و بیبی چک کردم و متوجه شدم ای دل قافل کار دست خودمون دادم و باردار شدم. به همسرم گفتم و اون هم برای اینکه مشکلی پیش نیاد و آبرو ریزی نشه سریع مقدمات عروسی رو چید و در عرض دو هفته ما عروسی کردیم و خانواده ام هم فکر می کنند که من شب عروسی باردار شدم!!!!!!
گفتم: خب جریان قفل چی شد؟ بالاخره مامانت قفل رو باز کرد یا نه؟
با خنده گفت: آره بابا. مامان ساده من که فکر می کرد تو این مدت همسرم تمام شبهایی که با هم بودیم جلوی خودش رو گرفته و به من دست نزده. روز عروسی اول صبح به خاله م گفت که کلید قفل رو بیار که بازش کنم........... .
نمی دونم تعجب کرده بودم و یا درگیر حماقت مادر این زن بودم. در هر حال چهره ام دگرگون شده بود که دختر متوجه شد و گفت: خب وقتی اطلاع رسانی کم باشه و زنها هم ساده باشن اینطوری فکر می کنند دیگه!!!!!!
نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم: این اطلاع رسانی نیست این سنتهای غلط ماست که در فرهنگ ما ریشه دوانده و مردم نمی خوان اونها رو کنار بذارند. اطلاع رسانی با مطالعه به دست میاد که اون هم چیزی نیست که همه بخوان به خاطرش تلاش کنند.
سادگی زنهای ما برمی گرده به حماقتشون. البته ببخشیدا ولی واقعیت همینه. زنها می تونند ساده نباشن اگه خودشون بخوان.
این موضوع رو شب برای امیر تعریف کردم و کلی حرص خوردم که چقدر ما فرهنگمون بسته مونده و چقدر سنتهای غلط باعث شده که ما از دنیا عقب بمونیم. تو کشورهای پیشرفته مردم به فکر رفاه بیشتر و رشد علمی هستند و اینجا هنوز به این فکر می کنند که رابطه یه دختر و پسر قبل و بعد از ازدواج چطور خواهد بود!!!!
اگه قرار بود که یه قفل جادو کنه که دیگه هیچ چیزی سرجای خودش قرار نمی گرفت.
از اونجایی که من به فرهنگ مصر علاقه دارم و و مطالعه و تحقیق کردم. می دونم که جادو جزعی از زندگی اونها بوده و همیشه به فکر این بودند که با جادو کارهاشون رو پیش ببرند. در حالی که فرهنگ ما کجا و فرهنگ مصر کجا؟ و مدتهاست که این سنت از مصری ها در فرهنگ و زندگی روزمره ما قرار گرفته.
امیدوارم که مادران و زنهای ما مطالعه کنند و سعی کنند که از نظر فرهنگی رشد کنند. چون مادر نقش خیلی مهمی در زندگی همسر و بچه هاش داره و می تونه٬ آینده ای خوب یا بد برای اونها بسازه.
پ.ن: از همه دوستان بابت بی پرده نوشتنم عذرخواهی می کنم و امیدوارم که متوجه بشن ٬نوشتن من فقط به خاطر این بود که نشون بدم چقدر مشکل تو سنتهای ما وجود داره و سعی کنند که با افکار درست و مطالعه٬ اونها رو درست کنند.